زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 21:3  توسط اندوه
|
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 2:30  توسط اندوه
|
عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:3  توسط اندوه
|
در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با س رشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:23  توسط اندوه
|
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:16  توسط اندوه
|
جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
ولی چاره ندارم
یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط اندوه
|
زیبا ترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو می ایند،
و از شکوهمندی یاس انگیزش
پرواز ِشامگاهی ِدرناها را
پنداری
یکسر به سوی ماه است.
***
زنگار خورده باشد بی حاصل
هر چند
از دیر باز
آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهی درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباری
از سنگی می روبد،
چیزنهفته ئی ت می آموزد:
چیزی که ای بسا می دانسته ئی،
چیزی که
بی گمان
به زمانهای دور دست
می دانسته ئی
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط اندوه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:15  توسط اندوه
|
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه رو زهای عمر مرا اولین و آخرین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 5:9  توسط اندوه
|
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند . از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم . چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 5:49  توسط اندوه
|
هیچکس از جنس ما نبود
این چنین که هستم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک
نمی گویم...
ولی بخدا قسم
قسم به نان و نمک
به شرم تو به چشمای قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد
با همه وجود و با هرچه عشق و عشق
دوستت دارم ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 5:53  توسط اندوه
|
من اشک سکوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:59  توسط اندوه
|
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 6:43  توسط اندوه
|
از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:57  توسط اندوه
|
نه در رفتن حركت بود
نه درماندن سكوني .
شاخه ها را از ريشه جدايي نبود
و باد سخن چين
با برگ ها رازي چنان نگفت
كه بشايد.
دوشيزه عشق من
مادري بيگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهي مايوس
بر مداري جاودانه مي گردد.
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:32  توسط اندوه
|
اي آسمان ! باور مكن ، كاين پيكره محزون منم
من نيستم ! من نيستم
رفت عمر من ، از دست من
اين عمر مست و پست من
يك عمر با بخت بدش بگريستم ، بگريستم
ليك عمر پاي اندرگلم
باري نپسريد از دلم
من چيستم ؟ من كيستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 7:13  توسط اندوه
|
همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده بر خون حضرت هابيل همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند همان روزي كه با شلاق خون ديوار چين را ساختند آدميت مرد آدميت مرد بعد هي دنيا پر از آدم گشت قرنها هم پس از مرگ آدم گذشت اي دريغا آدميت بر نگشت روزگار ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبيها تهي ست من كه در اين ايام زهرم در پياله زهر مارم در صبوست مرگ او را از كجا با ور كنم؟؟؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي جنگل را بيابان ميكنند دست ....
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 6:40  توسط اندوه
|
گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
گفت : نه باور كن ، نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 5:8  توسط اندوه
|
يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
گفتم : نشنيدي ؟ .... برو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط اندوه
|
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتي كه فشردمش به آغوش تنگ
لرزيد دلش ، شكست و ناليد كه : آخ
اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ ؟
کارو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 4:33  توسط اندوه
|
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
كه از سفر دشوار آسمان باز مي آمد.
احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:16  توسط اندوه
|
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 4:50  توسط اندوه
|
همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا
خدابا اين منم يا اوست اينجا ؟
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 4:29  توسط اندوه
|
زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:20  توسط اندوه
|
خدایا من همیشه و همه وقت محتاج یک
گوشه چشم توام پس مرا دریاب که بی تو هیچم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:13  توسط اندوه
|